زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... شعر ها و داستانهای مورد علاقه این روزهای تو (1) ...

1392/10/15 1:14
نویسنده : مامان رادين
6,104 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

یکی بود ، یکی نبود ...

غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود ...

تو یه صحرای بزرگ ، بالای یه تپه ، یه خونه بود
...

اون خونه خونه خانم بزی بود که با سه تا بچه هاش
، شنگول و منگول و حبه انگور تو اون خونه زندگی می کردند ...

مامان بزی هر روز صبح  می رفت به صحرا تا علف بخوره و برا بچه ها شیر
بیاره .

اون روز صبح هم بعد از اینکه از خواب بیدار میشد
به بچه هاش صبجونه میداد و بعد با کمک بچه ها سفره رو جمع میکرد و بعد براشون
اسباب بازی میاورد و بهشون میگفت  :  " بچه های من عزیزای من ، با اسباب
بازیهاتون بازی کنید تا مامانی برم و برگردم ...

نکنه خونه رو کثیف کنید ، بازیتون که تموم شد ،
اسباب بازیهاتونو جمع کنید ، در رو هم بروی کسی باز نکنید تا مامان برم و برگردم
...

بعد با بچه ها خداحافظی کرد و در رو بست و
رفتـــــــــــــــــــــ...

 

 

 

همیجور که میرفت ، گرگ ناقلا از لا به لای
درختها مامان بزی رو دید و با خودش گفت : " الان وقت خوبیه تا برم خونه خانم
بزی و بچه هاشو بخورم ..."

اینو گفت و راه افتاد سمت خونه خانم بزی ...

 

 

 

به پشت در که رسید در زد: تق تق ،تق  و تق تق ... تق تق ، تق و تق تق

بچه ها که مشغول بازی بودن از شنیدن صدای در با
تعجب گفتند ؛ مامان بزی امروز چه زود برگشته ...

بعد رفتند پشت در رو در زدند و گفتند :"کیه
کیه در میزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

آقا گرگه با اون صدای زشتش گفت :" منم منم
مادرتون ، غذا آوردم براتون "

بچه ها از شنیدن صدای آقا گرگه ترسیدن و گفتند:گ
برو برو تو که مامان ما نیستی ، صدای مامان ما نرم ف لطیفِ ، صدای تو زسته و زبر
... ما در رو برای تو باز نمی کنیم "

آقا گرگه رفت فکر کنه که چه کار کنه ، چه کار
نکنه ، چه حقه ای سوار کنه تا بچه های بزی رو شکار کنه ...

یادش اومد بره به جنگل و عسل پیدا کنه بخوره ...

رفت سمت جنگل و عسل پیدا کرد و خورد ...

 

 

 

بعد از اینکه صداش نرم شد ، دوباره اومد پشت در
خونه بزی ، در زد : تق تق ،تق  و تق تق ...
تق تق ، تق و تق تق

بچه ها اینبار با خوشحالی از اومدن مامان بزی به
خونه اومدن پشت در و گفتند :کیه کیه در میزنه ؟؟؟؟؟؟؟؟

گرگ ناقلا که صداش نرم شده بود گفت :" منم
منم مادرتون غذا آمردم براتون ...

بچه خوشحال شدن از شنیدن صدا گفتند : اخ  جون مامان بزی اومده ...

 

 

 

 

اومدن که در رو باز کنن از زیر در پای آقا گرگه
رو دیدن ، یه پای زشت و سیاه با ناخونهای بلند ...

ترسیدن و گفتن :" وای وای تو که مامان ما
نیستی ، پای مامان ما سقید و قشنگه تو پاهات زشته و سیاه و ناخونهاتم بلندِ ...

ما در رو برات باز نمیکنیم .... برو برو "

 

 

 

 

گرگ سیاه عصبانی شد ...

رفت بشینه فکر کنه ، چه کار کنه ، چه کار نکنه ،
چه حقه ای سوار کنه تا بچه بزی ها رو شکار کنه ...

تصمیم گرفت ارد بزنه به پاهاش ...

واسه همسن رفت آسیاب یه آسیاب پر آرد ، آرد رو
مالید به پاهاش ، سوهان کشید ناخونهاش ...

 

 

دوباره اومر پشت در خونه بزی ...

در زد : 
تق تق ،تق  و تق تق ... تق تق ، تق
و تق تق

بچه ها با خوشحالی اومدن پشت در و گفتند:"
کیه کیه در میزنه ...

اقا گرگه گفت :گمنم منم مادرتون ، غذا آوردم
براتون "

بچه ها از زیر در یه پای سفید با ناخونهای کوتاه
دیدند و خوشحال شدند و فکر کردند مامانشونه ...

در زو باز کردند ...

 

 

 

 

در رو که باز کردند ، گرگه پرید تو خونه ...

بچه ها ترسیدند و جیغ زند و هر کدوم یه طرف فرار
کردند ...

 

 

 

گرگ ناقلا  شنگول رو گرفت خورد ، منگول رو گرفت خورد

 

 اما هر چی گشت حبه انگور رو پیدا
نکرد ...

این ور رو گشت اون ور رو گشت ف بالا رو گشت
پایین رو گشت ..

تو اتاقها رو تو کمدهارو و اشپزخونه رو ...

اما پیداش نکرد ...

از ترس اینکه نکنه خانم بزی بیاد ، رفت بیرون
خونه ، رفت سمت رودخونه ...

 

 

 

 

خانم بزی هم دیگه کم کم داشت بر میگشت خونه ...

اومد و اومد تا از راه دور خونه رو دید ...

دید در خونه بازِ ، ترسید و گفت :" از داد بیداد
، مگه من به این بچه ها نگفتم در رو بروی کسی باز نکنن ، این طوری به حرف گوش میدن
؟؟؟؟؟

اومد و اومد تا رسید جلوی در خونه ...

از در که توی خونه رو دید ، عصبانی شد و گفت
:" شنگول ! منگول! کجایی حبه انگور؟؟؟؟؟؟؟"

دید هیچ صدایی نمیاد ...

نگران شد و گفت:" شنگول من ، منگول من ،
کجایی حبه انگور من ؟؟؟؟؟؟"

 

 

 

 

 

یه دفعه حبه انگور از  تو ساعت پرید بیرون و مامان بزی رو بغل کرد ،
گفت :" مامان بزی مامان بزی ، اقا گرگه اومده بود خونه ما ، شنگول رو گرفته
خورده ، منگول رو گرفته خورده "

مامان بزی گفت:گحتات کجاست گرگ ناقلا
؟؟؟؟؟؟؟؟"

مامان بزی؛ رفته بیرون خونه ، سمت رودخونه ...

 

 

مامان بزی و حبه انگور رفتند سمت رودخونه و
دیدند گرگ ناقلا زیر درخت خوابیده …

 

 

 

 

مامان بزی به حبه انگور گفت تا بره و براش قیچی
بیاره ...

حبه انگور رفت و برای مامانی قیچی اورد و مامانی
قرچ و قرچ و قرچ شکم گرگی رو پاره کرد ...

 

 

شنگول پرید بیرون ، منگول پرید بیرون ...

مامانش رو بغل کردن و بوس کردن  و گفتند :" مامانی مامانی ، گرگ سیاه
ناقلا اومده بود خونه ما ، ما رو خورده بود ...

مامانی
هم نازشون کرد

 

 

و بعد به بچه ها گفت تا برن پشت درخت قایم بشن و
خودش شکم گرگ ناقلا رو  با نخ و سوزن دوخت
...

 

بعد هم 
خودش رفت کنار بچه ها ...

گرگ ناقلا دیگه کم کم داشت از خواب بیدار میشد
وقتی که بیدار شد دید تشنشه ...

اومد لب رودخونه اب بخوره ، چون شکمش سنگین بود
افتاد تو اب و اب با خودش برد و غرقش کرد ...

این شد سزای گرگ ناقلا !!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

مامان بزی و بچه ها خوشحال و خندون رفتن خونشون
...

مامانی برای اینکه خیال خودش و بچه هاش راحت بشه
 یه ایفون تصویری خرید و زد به دیوار تا
بچه ها از این به بعد وقتی مطمین شدند که مامان بزی پشت در در رو باز کنن ...

از اون به بعد مامان بزی و بچه ها زندگی خوب و
خوشی داشتند ...

 

 

 

 

 


بعداً نوشت :

این داستان مورد علاقه کودکی های خودم بود ، اونقدر که وقتی دایی آرمان به دنیا اومد  ورژن جدید این کتاب که الان عکس هاش تو  این پست گذاشتم رو خریدم  براش ...

اما نمیدونستم  که در آینده برای پسرم میخونمش ...

شایدم مثل مامان بطزگ های قدیمی یه روزی برای نوم هم بخونمش خیال باطل 

قسمت اخر داستان رو تحریف کردم و از خودم نوشتم ، این دیگه آخرین ورژن قصه بز زنگوله پاست که هنوز تو بازار نیومده ...

تو کتاب اصلی بزی هفت تا بچه داشت که فقط اسم سه تاشونو آورده بود که اینم باز تحریف کردم و همون سه تا بچشو برات تو قصه گفتم ...

امیدوارم خوشت بیاد که میدونم خیلی هم میاد الان ...

چون اون اولها که این اولین داستان زندگیت بود که برات تعریف کردم دروغ نباشه روزی 5 یا 6 بار برات تعریف میکردم که این شکلی میشدم سبز که با روی کار اومدن اقصه های بعدی هر چند روز در میون دستور خوندنش رو صادر میکنی قندک من قلب

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

علیرزا
6 دی 92 14:55
ساخت کد بارشی ، کد موس ، کد قالب و ... با کمترین هزینه نمونه کار کد بارشی http://www.raft25.ir/page/b-kodakan برای سفارش یا دیدن کد های دیگه به سایت ما سر بزنین www.raft25.ir
مرجان مامان آران و باران
13 دی 92 2:41
من چییییییییی راستش از تنبلی مامانشه که هنوز پستش کامل نشده فقط جاشو خالی گذاشتم و رمز دارش کردم تا به وقتش بنویسم
amoo mojtaba
15 دی 92 14:54
اااااااااااا؟؟؟ اینجوری تموم شد!!! نه من اینجوری تمومش کردم
شیما مامان شاهین کوچولو
15 دی 92 17:31
خیلی جالب بوووووود ... مرسی منو یاد بچگیهام انداختی....عالیییییییییییی بووود مرسی عزیزم از تعریفت